انگار ...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:11
عذری نعمتی را شوهرش دیشب بعد از مستی کتک زده بود، صورتش سیاه و کبود بود و حال و حوصله حرف زدن هم نداشت . هی مینوشت و کاغذ ها را مچاله میکرد. کاغذ های مچاله را آرام باز کرده بودم، پیچیده بودم دور مریم ها و از دفتر زده بودم بیرون. بوی مریم ها توی آسانسور پیچیده بود و صدای عذری توی سرم.
او او
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:11
زیر پنجره ی اتاق نشسته ام؛ صدای سینا - پسر همسایه - می آید. نسیم خنکی پرده ی اتاق را تکان می دهد. خوشحال فریاد می زند سمبوسه سمبوسه. صدای بالا و پایین پریدنش هم می آید. پرت میشوم به روزهای کودکی. دوباره صدایش می آید. کاش من هم هر آنچه در همین لحظه می خواستم را فریاد میزدم، کاش. صدای اذان می پیچد توی...
" اردیبهشت"
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:29
قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن سعی می کنم یادم بیاید امروز چندم است. از آنجایی که امروز جمعه هست و سرکار نرفته ام تاریخ یادم نمی آید. به مغزم خیلی هم فشار نمی آورم. فقط می دانم آخرای اردیبهشت هست. ti
" تجربه های مبهم "
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 20:54
دیوان شمس را گذاشته بود توی دست هایم، زل زده بود به چشم هایم، با لبخند برایم از مولوی خوانده بود.سرم را انداخته بودم پایین، خواندش که تمام شده بود، لبخند هول هولکی تحویلش داده بودم، چند تا ده تومنی گذ
" زمستون سر اومد "
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 20:54
با نازنین داریم لباس زمستونه ها رو جمع می کنیم، میگه تو رو خدا بیا پول بزاریم توی جیب لباسا برای سال بعد.
" طریق عشق "
-
تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 0:10
دوشنبه بود، کز کرده بودم گوشه ی حیاط. هوای اردی بهشت دو جان گرفتار بود، نم نم باران می زد. صدایِ هواپیما هنوز توی گوش هایم هست. بغض هایم را قورت داده بودم، صدایم را بالا تر برده بودم ، چشم هایم را بست
" هی ... "
-
تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 0:10
دستشو گذاشت زیر چونه دختره، سرشو برگردوند، زل زده بود توی چشماش. دختره نگاش نکرد، دستشو اورد بالا اشکاشو پاک کرد، خندید؛ تلخ خندید. برای طلاق توافقی اومده بودن
" آگاهی :) "
-
تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 0:10
من یک رگ بی خیالی دارم که محدود زمان هایی می آید سراغم؛ روزهای مهم، روزهایی که تصمیم توی اون روز سرنوشت سازه دعا دعا میکنم که روزِ رگ بی خیالی م نباشد که بخواهم بدون فکر، بدون در نظر گرفتن تمام تلاش هایم تسلیم شوم و بکشم زیر همه چیز و از آینده اش نترسم.
" تظاهر به چیزی که نیستیم ازمون کالری میگیره ! "
-
تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 0:10
امروز برای اولین بار می خواستم بروم بخش آی تی یکی از سازمان های دولتی؛ دیشب یک ساعت به تمام جلوی آینه، داشتم تمرین می کردم چادر سر کنم، کارم ب جایی رسید که بنشینم پایِ سیستم و لعیا جنیدی را سرچ کنم و
" رفت "
-
تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 0:10
وسط آنهمه تاریکی کفش هایم را درآورده بودم چارزانو تکیه داده بودم به صندلی یخ در بهشتم را هورت کشیده بودم و وسط فیلم کمدی، گوله گوله اشک ریخته بودم. گلویم درد میکرد. بغضم ترکیده بود. آب بینی م ریخته بود. دلم سوخته بود.
" حالت به شود دل بد مکن "
-
تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 0:10
قبل ترها وقتی مامان به هر دلیلی ناراحت بود، میفهمیدم که یک جای کار میلنگد. خانه کسل میشد؛ بی حوصلگی مامان به همه ی ما سرایت میکرد. وقتی دل و دماغ هیچ کاری نداشت، دست و دل ما هم به زور به کاری میرفت. ب
" مادر "
-
تاریخ: 1397/2/24 ساعت: 2:13
عینک را جا به جا می کند، به ادامه ی اس ام اس نوشتن اش می رسد. به موهای سفیدش نگاه میکنم؛ خبری از موهای پرپشت سیاه ش نیست، به چروک های صورت ش ؛ به دست های ش، به چشم های ش. راه درازی آمده تا امروز اینجا آرام نشسته؛ مادرِ آرام و صبور من. مادرِ من درس نخوانده اما تشنه ی یاد گرفتن بوده، همیشه ی خدا نگران...
" راه های تقویت حافظه ؟ "
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 21:23
خوشبختانه یا متاسفانه شاید هم بدبختانه حافظه تصویری خیلی خوبی دارم؛ طوری ک همیشه می گویند اگر حافظه ام را برای درس م به کار گرفته بودم الان جایی مثل آکسفورد درس می خواندم؛ اما من از اینجایی ک هستم راضی ام و حسرت جای بهتری را ندارم. اتفاق ها، مکان ها، زمان ها،حرکت ها، رنگ ها، لباس ها،پیچ جاده ها، ابر...
" کمک ؟ "
-
تاریخ: 1396/10/11 ساعت: 18:53
آخرین باری که به کسی کمک کردید؛ کی بوده؟
"خودم"
-
تاریخ: 1396/10/11 ساعت: 18:53
دستم را دور لیوان چایی بند کرده ام، زهره این طرفم می گوید که نمی تواند شکلات بخورد، دلیلش را می پرسم، بدون اینکه بخواهم بفهم از حرف هایش فقط سر تکان میدهم. نمی دانم در جوابش باید چه بگویم؛ خیلی سعی میکنم حواسم را جمع کنم، امیر شیرینی تعارف میکند حواسمان پرت می شود ؛نجاتم می دهد. سرم را بلند می کنم، ...
" سی ام مهر "
-
تاریخ: 1396/10/11 ساعت: 18:53
مردِ جلویی یک ریز حرف میزند، می خواهد برود ترمینال مدرس، راننده حوصله اش را ندارد، مشخص است که اصلا حوصله خودش را هم ندارد کله ی صبحی. اول صبح ها گوش هایم بهتر از چشم هایم کار می کنند، چشم هایم هنوز درست باز نشده اند. مرد از نفت و سیاست می گوید تا به ترافیک و آب و هوا و آفتاب کم جان این روزها برسد. ...
" بیست و پنج سالگی"
-
تاریخ: 1396/10/11 ساعت: 18:53
تا همین دیروز از بیست و پنج سالگی ام ترس داشتم؛ آنقدر گفته بودم تا بیست و پنج سالگی ام چقدر وقت دارم؟ که برایم دور بود؛ خیلی دور. شنیده بودم "بیشتر آدم ها در بیست و پنج سالگی تمام می شوند." بیست و پنج سالگی می شود آخرِ دنیا. امروز ک بیست و پنج ساله چشم باز کردم، آرامش عجیبی داشتم. آرامش از نا امید ش...
آدم
-
تاریخ: 1396/10/11 ساعت: 18:53
بالقوه به عنوان اشرف مخلوقات آفریده شده ایم، بالفعل این رو نپذیرفته ایم.
" من، گُنگِ خواب دیده "
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 13:07
پیچ راهرو دومی را که پیچیدم؛ جلو چشم هایم فقط یک حجم آبی دیدم. حجم آبی را با دست هایم محکم گرفتم تا سیاهی جلوی چشم هایم تمام شود و توی همین لحظه غُر غُر های اول صبح مامان یادم آمد، اصرار بر صبحانه خوردنم که سرم گیج نرود. حجم آبی تکان می خورد. دست هایم را انداختم سرم را بالا تر بردم. فاصله گرفتم. میش...
" خودِ بی نوایم "
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 0:08
سه شنبه ۷ شهریور ۹۶ چشم هایش که باز می شود، با بگو و بخند و بی خیالی طی کردن دل داری اش می دهم. روزها دست اش را می گیرم آنقدر می چرخانمش که خسته شود، روزِ روشن سرش شیره می مالم با وعده و وعیدهای الکی، شب که می شود به بهانه ی خستگیِ روز میخوابانمش؛ تا سوال پیچم نکند. چشم هایش را که می بندد، نگاهش می ...