عذری نعمتی را شوهرش دیشب بعد از مستی کتک زده بود، صورتش سیاه و کبود بود و حال و حوصله حرف زدن هم نداشت . هی مینوشت و کاغذ ها را مچاله میکرد. کاغذ های مچاله را آرام باز کرده بودم، پیچیده بودم دور مریم ها و از دفتر زده بودم بیرون. بوی مریم ها توی آسانسور پیچیده بود و صدای عذری توی سرم.
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
زیر پنجره ی اتاق نشسته ام؛ صدای سینا - پسر همسایه - می آید. نسیم خنکی پرده ی اتاق را تکان می دهد. خوشحال فریاد می زند سمبوسه سمبوسه. صدای بالا و پایین پریدنش هم می آید. پرت میشوم به روزهای کودکی. دوباره صدایش می آید. کاش من هم هر آنچه در همین لحظه می خواستم را فریاد میزدم، کاش. صدای اذان می پیچد توی اتاق و من غرق می شوم.
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
با نازنین داریم لباس زمستونه ها رو جمع می کنیم، میگه تو رو خدا بیا پول بزاریم توی جیب لباسا برای سال بعد.
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
من یک رگ بی خیالی دارم که محدود زمان هایی می آید سراغم؛ روزهای مهم، روزهایی که تصمیم توی اون روز سرنوشت سازه دعا دعا میکنم که روزِ رگ بی خیالی م نباشد که بخواهم بدون فکر، بدون در نظر گرفتن تمام تلاش هایم تسلیم شوم و بکشم زیر همه چیز و از آینده اش نترسم.
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
وسط آنهمه تاریکی کفش هایم را درآورده بودم چارزانو تکیه داده بودم به صندلی یخ در بهشتم را هورت کشیده بودم و وسط فیلم کمدی، گوله گوله اشک ریخته بودم. گلویم درد میکرد. بغضم ترکیده بود. آب بینی م ریخته بود. دلم سوخته بود.
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی
برچسب:
نویسنده: سارا خلیلی