" لامپِ بالا سرش سوخته " - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 4:05
معضلی که این روزها دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم ، چیزی نیست جز آینه ی خونمون، آینه ی قدی جلوِ در؛ همه چیزو در حد خیلی خوب و دلچسب و بهتر از خودت نشون میده، طوری که خط چشماتو عالی نشون میده، رنگِ لبِ جدیدتو اوف ف ف . صاف بودن صورتو که بزارید اصلا نگم. ابروهای کمون ، چشای گربه ای ( :| ) برات سوت م...
" شما هم این روزا وقت کم میارید؟! " - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 4:05
آخرین باری که اینقدر ی خسته بودم را یادم نمیاد، خسته جسمی و راضی از تمام کارایی که کردم ، یه خستگیِ خیلی خوب. درد ریشه های موهاتونو تا حالا حس کردید وقتی که کش موهاتونو باز میکنید، چه حس دردناکِ خوبیه، دقیقا همینجوریه، از یک طرف دیگه نمیدونم چطور مغزمو خاموش کنم و بخوابم، و حتما این اولین شب از این ...
"بیست و چهار سالگی " - تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 1:11
فردا بیست و چهار سالگیِ من تمام می شه و من بدترین حس دنیا رو دارم. هفتم این آبان ماه ، بیست و چهارسالگیِ من پاشو گذاشته بیخ گلوم و داره خفم می کنه و منِ لعنتی نمی تونم کاری کنم. لعنتی یه حس معلق بودن داره، یک بغضِ لعنتی تر که بیشتر از من سن داره انگار. لعنتی ترینِ حس دنیاست بیست و چهار سالگیِ من.
" فصلِ فصلم، هجوم آبان هاست * " - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 11:52
نشسته بود پشت میزش، تمام چیزایی که گفته بودمو لیست می کرد، کارش که تموم شد عکس گرفت، گقت می فرسته تو گروه تا همشونو بتونن برام بخرن. نیم ساعتی گذشت بود؛ غرق کارش بود صداش زدم؛ گفتم یه دوستِ پسر هم به لیستت اضافه کن؛ فقط تا هفتم. بلند میزنه زیر خنده. + آبان که شروع میشه استرس عجیبی دارم. بدون دلیل. *...
" مادر ها، صبورند !! " - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 18:24
مار، پل هوایی، تنگنا و تلفن جواب دادن، هیچ کدام هیچ کدام به اندازه این ترس ندارد که صبح به محض اینکه چشم هایت را باز می کنی فقط یه جمله یادت بیاید؛ " آخر شب یادت نره ظرفِ روی گازو بذاری یخچال." لامصب حسِ سقوط آزادی را دارد که هیچ وقت تجربه اش را نداشته ام .
" اگر خدا بودم ( دو ) " - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:51
اگر یک روزی خدا می آمد و می گفت :" خدا بشو" ، بهش می گفتم "بنده ام ، من از آدمایی که وقتی داغونم و دستمو به سمتشون میگیرم و اونا با آرامش تمام دستشونو میزارن زیر چونشون و زُل میزنن بهم و با یه لبخند پر از آرامش میفهمونن بهم که باید صبر کنم حرصم میگیره. " یکی از هزار تا اگر خدا بودم هایم .
" توی استمرار در نابودی ات ، یادت باشد که یک زنی " - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:51
جدای خیلی از وقت ها که احساس میکنم چون یک زن ا م ، بدبخت هم هستم . خیلی از وقت ها هم احساس می کنم چون یک زن ام ، خوشبخت هم هستم. این که گفته می شود ما زن ها موجودات عجیبی هستیم ، کاملا درست است. من اولین کسی نیستم که این را می گویم حکما آخرین اش هم نیستم. بگذارید با یک نمونه واضح تر بگویم ، گاهی اوق...
" لعنتی " - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:50
این بغض چیه ؟ جنس ش از چیه ؟ که گلوتو فشار میده ، طوری که دردش از تمام دردات بیشتر میشه . سی و چهار سالگی یت مبآرک .
" برسد به گوش باد " - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:50
یکشنبه ها ، سه شنبه ها و پنج شنبه های هفته ، دختر نابینایش را کلاس زبان می برد. دوازده ظهر، همین که به حافظیه می رسد ، کارگرها را که می بیند ، عینکش را جا به جا می کند و می گوید باید ساعت کاری کارگرها را به جای روز بگذارند شب ها ، حداقل توی این روزها. لبخند می زنم و چشم هایم را می بندم . + مرداد امس...
" بامبو " - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:49
این روزها صبح ها که از اول تا آخر فلان خیابان راه می روم ، اتقافا کمی هم عجله دارم تا به موقع به مکان مورد نظرم برسم ، اکثر آدم هایی که می بینم یا خمیازه می کشند با دهانی که دو متری باز شده یا سه چهار تا خط روی پیشانی شان دارند که اخموترشان کرده یا با چشم های بسته راه می روند . بعضی با عجله ، بعضی ه...
"تجربه ای مبهم (2) " - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:49
تا حالا با یه آدم نابینا توی تلگرام چت کرده اید؟! توی چت از این استیکرا هم برای شان فرستاده اید؟! توی تایپ تان بیشتر دقت کرده اید؟! +با وجود اینکه خیلی دیره اما اینا رو از من پذیرا باشید، به دعوت از عارفه ی عزیز من این ا رو پیشنهاد می دم :) فیلم : - room - interstellar - me before You - divergent کت...
"از مصائب ندآ " - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:49
اگر روزگاری یکی را میان آن همه تاریکی روی صندلی های سینما دیدید که چار زانو نشسته، وسط آدم هایی که سر روی شانه ی دیگری دارند یا دیگرانی که مثل آدم نشسته اند و پاهایشان روی زمین است؛ اصلا اصلا تعجب نکنید. این ها فوبیای مار دارند. شاید بپرسید این چه ربطی دارد. اگر از من بخواهید که بگویم ،این خیلی هم ر...
"این، منم " - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:48
به حدی از زندگی مسالمت آمیز با مورچه ها رسیده ام که وقتی می خواهم بیسکویتی را بخورم ، قبل از هر چیزی بیسکویتی را پودر کرده برای مورچه های روی فرش می ریزم بعد خودم بیسکویت می خورم ؛ البته ناگفته نماند که فقط در چهار دیواری اتاق خودم ، تاکید می کنم فقط چهار دیواری اتاق خودم.
" حالا، چی بخورم؟ " - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:48
من با این سن ام تا حالا هیچ وقت توی کافه صبحانه نخورده ام،همیشه ی خدا هم کله ی صبح که می دیده ام خیلی ها توی کافه صبحانه میخورند، با خودم گفته ام این ها چقدر آدم های با کلاسی هستند.فردا، من در آستانه ی بیست و چهار سالگی از قرار روزگار ساعت نُه صبح دعوت شده ام به فلان کافه به صرف صبحانه. این هم یکی ا...

برچسب‌های مرتبط

مرض التوحد | مرض السل | مرض السكري | مرض النقرس | مرض الصدفية | مرض الزهري | مرض السيلان | مرض الذئبة | مرض الايدز | مرض الهربس