
دیوان شمس را گذاشته بود توی دست هایم، زل زده بود به چشم هایم، با لبخند برایم از مولوی خوانده بود.سرم را انداخته بودم پایین، خواندش که تمام شده بود، لبخند هول هولکی تحویلش داده بودم، چند تا ده تومنی گذ...
ادامه مطلب
عینک را جا به جا می کند، به ادامه ی اس ام اس نوشتن اش می رسد. به موهای سفیدش نگاه میکنم؛ خبری از موهای پرپشت سیاه ش نیست، به چروک های صورت ش ؛ به دست های ش، به چشم های ش. راه درازی آمده تا امروز اینجا آرام نشسته؛ مادرِ آرام و صبور من. مادرِ من درس نخوانده اما تشنه ی یاد گرفتن بوده، همیشه ی خدا نگران درس و دانشگاه رفتن ما بوده. اهل کتاب و تئاتر و موسیقی نبوده...
ادامه مطلب
خوشبختانه یا متاسفانه شاید هم بدبختانه حافظه تصویری خیلی خوبی دارم؛ طوری ک همیشه می گویند اگر حافظه ام را برای درس م به کار گرفته بودم الان جایی مثل آکسفورد درس می خواندم؛ اما من از اینجایی ک هستم راضی ام و حسرت جای بهتری را ندارم. اتفاق ها، مکان ها، زمان ها،حرکت ها، رنگ ها، لباس ها،پیچ جاده ها، ابرها، کوه ها، بوها، مزه ها، لبخند ها و حتی آدم ها را با جزئیات به خاطر می آورم؛ انگار که مرکز حافظه ی من توی چشم هایم تعریف شده؛ شایدم هم شده باشد؛ نمی دانم. این، اکثر مواقع آزار دهنده است و گاهی مواقع موهبتی برایم ب شمار می رود. چهره ی زنی ک توی فلان اتوبوس دیدمش؛ همانی ک با چشم گریه سوار شد و وسط راه، کف بر و بیابان پیاده شد را هیچ وقت فراموش نمیکنم؛ حتی نگران اش می شوم؛ گاها هم ذات پنداری هم میکن...
ادامه مطلب
میون همه همه و صدای پسر بچه های هشت، نه ساله؛ وسط دفتر و کتاب های پهن شده روی زمین نشسته بودم و گوش میدادم ، مهدی میخواست پلیس بشه و تفنگ داشته باشه . فرید یه دکتر مثل دکتر ایاز و روی تابلوش بنویسه دکتر فرید. علی شماره یک که به قول فرید همش تشنج میکنه می خواست بشه مهندس؛ علی شماره دو می خواست اسپایدر من بشه ، یه اسپایدر من شجاع، اشکان با اون معلولیت پاهاش می خواست فوتبالیست بشه و استقلالی. حامد دوست داشت خلبان بشه، خلبان هواپیمای جنگی و ابوالفضل می خواست بشه کفترباز! اگرم نشد مثل اکبر آقا مرغ پَر کنی بزنه . وقتی شنیدم منتها الیه آرزوی یک پسربچه 9 ساله اینه که بشه کفتر باز یا فوق فوقش مرغ پر کنی بزنه نمی دونستم باید خوشحال باشم یا دلگیر. خوشحال از اینکه کفترباز بودن وسط اون همه دکتر و مهن...
ادامه مطلب
نمیدونم؛ من یا اونقدری پسر ندیده هستم، یا بی جنبه ، یا بی تجربه ، شایدم کمبود محبت از طرف جنس مخالف دارم که توی اون جمع وقتی کیفم یک ساعت به تمام روی دوشِ ابراهیم هست سر از پا نمی شناسم....
ادامه مطلب
فردا بیست و چهار سالگیِ من تمام می شه و من بدترین حس دنیا رو دارم. هفتم این آبان ماه ، بیست و چهارسالگیِ من پاشو گذاشته بیخ گلوم و داره خفم می کنه و منِ لعنتی نمی تونم کاری کنم. لعنتی یه حس معلق بودن داره، یک بغضِ لعنتی تر که بیشتر از من سن داره انگار. لعنتی ترینِ حس دنیاست بیست و چهار سالگیِ من. ...
ادامه مطلب
نشسته بود پشت میزش، تمام چیزایی که گفته بودمو لیست می کرد، کارش که تموم شد عکس گرفت، گقت می فرسته تو گروه تا همشونو بتونن برام بخرن. نیم ساعتی گذشت بود؛ غرق کارش بود صداش زدم؛ گفتم یه دوستِ پسر هم به لیستت اضافه کن؛ فقط تا هفتم. بلند میزنه زیر خنده. + آبان که شروع میشه استرس عجیبی دارم. بدون دلیل. *علی رضا آذر ...
ادامه مطلب
مار، پل هوایی، تنگنا و تلفن جواب دادن، هیچ کدام هیچ کدام به اندازه این ترس ندارد که صبح به محض اینکه چشم هایت را باز می کنی فقط یه جمله یادت بیاید؛ " آخر شب یادت نره ظرفِ روی گازو بذاری یخچال." لامصب حسِ سقوط آزادی را دارد که هیچ وقت تجربه اش را نداشته ام ....
ادامه مطلب