
عینک را جا به جا می کند، به ادامه ی اس ام اس نوشتن اش می رسد. به موهای سفیدش نگاه میکنم؛ خبری از موهای پرپشت سیاه ش نیست، به چروک های صورت ش ؛ به دست های ش، به چشم های ش. راه درازی آمده تا امروز اینجا آرام نشسته؛ مادرِ آرام و صبور من. مادرِ من درس نخوانده اما تشنه ی یاد گرفتن بوده، همیشه ی خدا نگران درس و دانشگاه رفتن ما بوده. اهل کتاب و تئاتر و موسیقی نبوده...
ادامه مطلب
مار، پل هوایی، تنگنا و تلفن جواب دادن، هیچ کدام هیچ کدام به اندازه این ترس ندارد که صبح به محض اینکه چشم هایت را باز می کنی فقط یه جمله یادت بیاید؛ " آخر شب یادت نره ظرفِ روی گازو بذاری یخچال." لامصب حسِ سقوط آزادی را دارد که هیچ وقت تجربه اش را نداشته ام ....
ادامه مطلب